مباني علم جغرافيا(قسمت اول )
بسم الله الرحمن الرحيم
تهيه و تنظيم : يونس قاسمي دانشجوي رشته جغرافيا
مباني علم جغرافيا
هدف اصلي جغرافي دان توجه به تاثيرات متقابل انسان و طبيعت يا عمل و عکس العمل است. بدين طريق که هر جزء ترکيب دهنده از حيات انساني و هر پديده طبيعي و انساني و هر کيفيت ناحيه اي و عوامل بوم و بومي در داخل يک يا چند شاخه از علم جغرافيا قرار مي گيرد و يک نظم ويژه در همه پديده هايي که در داخل يک سرزمين و يا يک مکان جغرافيايي به ظهور مي رسد بوجود مي آيد. در حقيقت مباني علم جغرافيا مقدمه اي است بر علم جغرافيا و آن شامل بخشهاي تاريخ علم جغرافيا، فلسفه و مکاتب جغرافيا، روش تحقيق و همچنين منابع و مأخذ مي باشد و با توجه به اينکه هر مبحثي نياز به مقدمه جهت آشنايي با جزئيات آن دارد، در نتيجه آشنايي با مباني جغرافيا جهت درک و فهم 6 آيتم ديگر (جغرافياي طبيعي، جغرافياي رياضي، جغرافياي انساني، جغرافياي اقتصادي، نقشه و نقشه برداري و فناوريهاي کاربردي) ضروري مي باشد.
مباني جغرافيا شامل مباحث زير مي باشد :
1-تاريخ جغرافيا
2-فلسفه و مکاتب جغرافيا
3-آموزش جغرافيا
4-روش تحقيق جغرافيا
-5منابع و مآخذ جغرافيا
زندگي اجتماعي عموماً مبتني بر مهارتها، كنشها و شناساييهاي جغرافيايي است. انسانها بايد به درك محيطي كه به بهرهبرداري و ساماندهي آن همت گماردهاند توانا باشند، بايد بتوانند جهتيابي كنند و به ياري شناسهها، به تعيين محل خود در فضا بپردازند. در فراسوي افقهاي آشنا و محيط زيستي كه انسان آن را مورد بهرهبرداري قرار ميدهد و فضايي كه به گونهاي روزمره آن را ميپيمايد، خشكيها و درياهايي وجود دارند كه ما را به خود ميخوانند و يا از خود ميرانند، ميل به كنجكاوي، ماجراجويي و منفعتطلبي را در ما برميانگيزند.براي گسترش ارتباط با سرزمينهاي دوردست، نيازي به آن نيست كه شخص خود آن را ديده باشد، كافيست چراغهاي رابطه روشن،و رشتههاي ارتباط برقرار باشد و تبادل فكر را امكانپذير كند. هر كس به حكم تجربه بر احوال فضايي كه در آن تردد دارد آشناست، در بنادر ، مراكز كارواني و در مرزها انسانها با دادوستدكنندگان برخورد و به آنها اعتمادميکنند و اين خود عبور كالاها و انجام سفارشهاي خريد را در مرحله بعد تسهيل ميكند. از اين رو شناخت فضاهاي پهناور و گسترده به گونهاي غير مستقيم امكانپذير ميشود. كمتر اتفاق افتاده است كه كارگزاران زندگي سياسي و اقتصادي، نيازمند دادهها و اطلاعات جغرافيايي نوشتاري بوده باشند. دسترسي به منابع اطلاعاتي قابل اعتماد، طبعاً مايه شادماني داد و ستد كنندگاني بوده است كه واسطهگران وابسته به آنها، بر اثر بروز مناقشهها، و يا احداث راههاي جديد ناپديد ميشدهاند. در دورانهايي كه مديريت امور نظمي به خود گرفته، حكومتها براي هدايت كارمندان خود در صدد كسب اطلاعات دقيق در زمينه شكل ظاهري، ميزان جمعيت و وضعيت منابع ثروت كشور مورد نظر برآمدهاند. جغرافيا به عنوان نظم علمي(demundo)، در عهد باستان زاده شد.
مطالعات جغرافيايي متضمن روشهاي چندي است، اين مطالعات به تعيين محل مشاهدات انجام يافته و تعيين موقعيتهاي نسبي آنها راه برده است. كار جغرافيدان پيوند نزديكي با كار نقشهنگار (كارتوگراف) دارد.از نظر جغرافيدانان درك كثرت مكانها، زماني به آساني ميسر است كه بتوان آن را در سندي در يك نگاه در تمامي گستردگي خود مشاهده كرد. جغرافيدانان آنچه را از واقعيتهاي عيني و ملموس، نظير ناهمواريها، پوششهاي گياهي، جادهها و راهها، كشتزارها، وحصار كشتيها، خانهها و مانند آن در چشمانداز ميبنند، مورد بررسي قرار ميدهند.جغرافيدانان يافتههاي خود را به نقشه انتقال ميدهند و به خواندن و تفسير شكلهايي ميپردازند كه بدين سان پديد ميآيند. چشماندازهاي عيني و يا نقشههايي كه عرصه كار جغرافيدانان است، در دو سطح ممكن است مورد توجه قرار گيرد: در سطح توصيف صرف، با الزامهاي صنعت بيان كه هر شاخه ادبي بازتاب آن است و سپس درسطح بررسي عليتها كه به توضيح و توجيه شكلهاي مورد مشاهده ميپردازد.
تحول جغرافيا نتيجه بحث و مناظرههاي روشنفكرانهاي است كه هماكنون به شدت تمام در غرب در جريان است.
ميراث باستاني و نوين سازي آن:
جغرافيا در فرهنگ و در جامعه يوناني:
نمايش وضعيت زمين همواره مورد توجه يونانيان بوده است. هومر شكل جهان را در توصيف خود از سپر آشيل مجسم ميكند، ايكار (از قهرمانان افسانهاي يونان) در پروازي بيپروا،از چشم انداز جهان لذت ميبرد. اين گونه مآخذ ادبي هيچگاه از يادها نميروند. با در نظر گرفتن اين واقعيت كه اسطورههاي يوناني به مكانهاي خاصي وابستهاند، هر كس بايد بداند در كجا اتفاق افتادهاند. جنبه تقدس در جغرافيا، چنان از نزديك با ادراك يونانيان از تاريخ و تحول خود درهم آميخته،كه جا دارد موضوع نوعي آموزش، قرار گيرد. اينچنين است که علاقه براي شناسايي مكانها در يونان باستان از ريشههايي فرهنگي و مذهبي، برخورداراست.
نقشه يوناني: هرودوت
يونانيان بر آن بودهاند كه طبيعت جهان، هندسي است و زمين از چنين قاعدهاي بر كنار نيست: آن را ميتوان دايرهاي انگاشت كه به شماري چند از تصاوير ساده تقسيم ميشود و اين آن چيزي است كه آناكسيماندروس (Anaximander) مبلغ آن بود و منشأ نخستين تلاش در نقشهنگاري شمرده ميشود.
اين تصورات سادهانگارانه مايه ريشخندي بسيار شد. در ميانه سده پنجم پيش ازميلاد، هرودوت (Herodot)، نوشت: وقتي ميبينم جمعي به ترسيم تصاويري از كل زمين ميپردازند بيآنكه هيچ يك گزارشي منطقي از آن به دست داده باشد، بياختيار به خنده ميافتم. آنان اقيانوس را چنان تصوير ميكنند كه گويي با گردش خود زمين را در بر گرفته است و زمين را چنان مدور ميپندارند كه گويي از چرخشي محض پديد آمده باشد. اگر هرودوت را از جمله بنيانگذاران جغرافيا در جهان ميشناسيم از آن روست كه او با ديدي نو به توصيف جهان پرداخت. او به معرفي مجموعهاي از سرزمينها و تعيين حدود هر يك با توجه به وجوه مشتركشان ميپرداخت؛ چنان كه در يك نقشه جغرافيايي مرسوم بود درك ديدگاه تركيبي او مستلزم آن بود كه شخص از چگونگي تغيير مقياس آگاه باشد. هرودوت پيش از آنكه متوجه محيطها و چشم اندازها باشد، شيفته روسوم و آداب انسانها بود و هم از اين روست كه فاقد واژگان مربوط به طبيعت و دانشهاي مرتبط با آن است.
جغرافيا ، توصيفگر ناحيهاي:
شكوفايي در امر جهتگيري به عهد استرابن بعد از ميلاد ميرسد. استرابن دستمايه نقشهنگاري جغرافيدانان اسكندريه را براي تعيين مشخصات كشورها به حيث شكل و وسعت، به كار گرفت. براي تدقيق در شكل ظاهري مكانها و منابع ثروت آنها، به مسير مسافران دريانوردان مراجعه كرد و براي به دست دادن اطلاعاتي درباره جمعيتها و منشأ و خاستگاه آنها به تاريخهاي محلي و يا به روايات ادبي متوسل شد. با اين همه آثار استرابن فاقد زيرسازهاي طبيعي لازم در به دست دادن ويژگيهاي نوعي اشكال ناهمواريها، خاكها و پوشش گياهي است.روميان تنها به سودمندي عملي جغرافيا دل خوش داشتند. با اين حال انديشه تئوريك همچنان در محافل يوناني نيمه شرقي امپراتوري دنبال شد. در سده دوم بعد از ميلاد مسيح، اسكندريه در اين زمينه به اشتهاري تمام رسيد. بطلميوس القوزي (Ptolemy) در حدود سال 100 در اين شهر زاده شد. بطلميوس مجموعه شناساييهاي اخترشناختي و جغرافيايي را كه يونانيان گرد آورده بودندازخلال نقشهنگاري، بهنگام و خلاصه كرد.شكل زير تصوير «بطلميوس» به همراه نقشه او يعني «جهاني كه يونانيان ميشناختند» را نشان ميدهد.
همزمان با بطلميوس، ديونوزيانوس اسكندراني (Dionusianos)شاعر يوناني، شعر تربيتي بيش و كم كوتاهي را با نام (پريهژز)، به ارائه توصيفي از سپهر پر ستاره و پهنه زمين اختصاص داد. كتاب شعر ديونوزيانوس با توفيقي عظيم مواجه شد، تا آنجا كه دانش باستاني جغرافيا با تكيه بر آن از نسلي به نسلي ديگر انتقال يافت و حتي گاه تا سده نوزدهم نيز در شناخت جهان به آن ارجاع داده ميشد. تحول جغرافياي يونان در منطق گردآوري دادهها و دانشهايي كه ما را با آن آشنايي است جاي نميگيرد، بلكه اين منطق تنها به رواج نوشتار كه خود زاد? اختراع فن چاپ است، تحقق مييابد. در عصر باستان سنتها توانستند طي نسلها به موازات يكديگر رواج گيرند، بي آنكه با يكديگر درآميزند و يا در كار هم به مداخله پردازند. خطاهايي كه در جايي افشاء شده بود، در جاي ديگر همچنان آموزش داده ميشد. در چين، مباني دانش جغرافيا تقريباً همزمان به جهان مديترانهاي پايهريزي شد؛ نقشهنگاري از عصر شانگهن (Chang Hen) و بر پايه تعيين مختصات جغرافيايي رونق گرفت. نخستين نقشه جامع چين را فئي هسوئي (Phei Hsui) در 267 ميلادي تدارك ديد، با اين حال دانش جغرافيا در اين كشور فاقد چهار چوب نظري روشني بود كه يونانيان به تحقق آن نايل آمده بودند.
با اين همه هيپوكرات (طبيب يونان باستان) از معاصران خود ميخواست تا خصوصيات و سلامت موجودات زنده را با محيط زيست آنان در ارتباط قرار دهند. چنين بود كه يونانيان آمادگي يافتند به مطالعه روابط انسانها با چهارچوبي طبيعي كه موجوديتشان وابسته بدان بود بپردازند و آن را از پايههاي جغرافيا به شمار آورند.
يونانيان كه زمين را به مثابه يك سپهر تصور ميكردند، به اندازهگيري ابعاد و نشانهگذاري نقاط در سطح آن پرداختند. شناخت آنها از اخترشناسي، تميز نقاط و خطوط نشانه را در سطح زمين به آنها آموخت و از آن ميان :
1.قطبها كه محور انقلاب جهاني را تعيين ميكردند.
2.خط استوا كه دايرهاي بود در فصل مشترك ميان زمين و سطحي كه به صورت عمودي، محور قطبها را در وسط قطع ميكرد.
3.مدارها يعني آخرين نقاط سوي شمال و جنوب كه در آن آفتاب در فصل گرم در سمتالرأس قرار مي گرفت.
4.پوزهايدونيوس (Poseidonius)، دايرههاي قطبي را بر مجموعه ياد شده افزود.
اين مناطق عبارت بودند از مناطق حاره در حد فاصل ميان دو مدار، مناطق معتدل ميان دو مدار و دايرههاي قطبي، مناطق سرد ميان دايرههاي قطبي و دو قطب و اين از جمله اساسيترين يافتههاي جغرافيايي عصر باستان شمرده شد.
دانش و مهارتهاي جغرافيايي در سدههاي ميانه:
اقوامي كه به هنگام تهاجمهاي بزرگ، اروپا را عرصه تاخت و تاز خود ميداشتند، به اندازه يونانيها و روميها دلمشغول تعيين جهات جغرافيايي بودند؛ به طوري كه چهار جهت اصلي در سراسر اروپاي غربي با نامهاي ژرمني خود اشتهار يافت. وايكينگها فنون كشتيراني را در پهنه درياها، با مهارت تمام به كار گرفتند. ولي ساختارهاي اجتماعي كه بتدريج جاي ساختارهاي امپراتوري روم را گرفتند لزوماً تدوين مباني دانش نوشتاري مربوط به مكانها را ايجاب نميكرد و ادياني كه اقوام اشغالگر بدان گرويده بودند، و از آن جمله مذهب چند خدايي اوليه و سپس مسيحيت، پيوند روشني با بينش اخترشناسي- جغرافيايي نداشتند. به نظر نميرسيد اكثريت طبقه مهذب و تربيت يافته، فرضيه زمين مركزي و همچنين كرويت زمين را كه لزوماً از آن استنتاج ميشد، رها كرده باشند. از نظر ارسطو (Aristotle)، قلمرو پوشيده از عناصري جامد و مسكون از انسانها، كوچكتر از آن است كه در يك نقشه بگنجد. نقشهنگاري جور اين تغييرات را ميكشيد. نقشههاي جهاننما تنها به نمايش عالم مسكون كه مسطح فرض ميشد اكتفا ميكرد. اين گونه نقشهها گاه متأثر از شكل گنجهاي در كليسا كه در آن اشياء متبرك را جاي ميدادند، محاط در يك مستطيل، ولي غالب اوقات در يك دايره در يك o تصوير ميشد و اغلب به صورت يك T خوابيده بود كه پايه آن معرف درياي مديترانه و خط عمود بر اين پايه، مرز ميان اروپا در شمال و افريقا در جنوب بود. آسيا نيمه شرقي نقشه را به خود اختصاص ميداد. اورشليم در مركز نقشه قرار داشت و اين خود بيانگر جنبه نمادين چنين نقشههايي بود كه به نام نقشههاي o و T خوانده ميشدند.
آنچه كه به سفارش امرا و صاحب منصبان كليسايي از نقشههايي كه بر پوستنوشتهها فراهم ميآمد، دستيابي به ابزاري مؤثر براي درك بهتر مستملكات و سازماندهي آنها نبود، بلكه تدارك سندي بود به قصد نمايش قدرت خود و ابزار ستايش نسبت به آن. افول دانش جغرافيا ژرف بود؛ با اين همه ياد پارهاي از اين يافتههاي باستاني به طور كامل از اذهان زدودني نبود. بالا گرفتن فعاليتهاي بازرگاني و وجود تحركي گستردهتر، گواه ظهور مهارتهاي نويني بود كه به تدريج گردآوري دادههاي جغرافيايي را دستخوش دگرگوني ميكرد. مقارن اين ايام آموزههاي جغرافياي يوناني كه اعراب آن را مورد بازنگري قرار دادند و بر محتواي آن افزودند، در كار نوزايي نگرش فكري محض، مشاركتي فعال داشت.
نقش اعراب در پيشبرد دانش جغرافيا:
اعراب نظير جمله اقوام كوچرو از سنتي پربار در مشاهده مستقيم محيط، شناسايي مكانها و تعيين جهات جغرافيايي بهرهمند بودند؛ ولي چنين سنتي صرفاً جنبه گفتاري داشت. در فاصله سالهاي 800 تا 1050 ميلادي، جغرافيا در ميان اعراب به صورتي بي سابقه اعتبار گرفت و كاربرد زبان عربي حتي در ميان نويسندگان ايراني و يا آسياي مركزي عموميت يافت.
ابزار رصد كردن ستارگان و و اندازهگيري فواصل آنها، با تكيه بر كارداني و مهارت اعراب كه بر غناي آنچه از هند وام گرفته بودند افزودند، بيش از هميشه گسترش يافت. پس از آن نوبت به نقشهنگاري زميني رسيد كه در آغاز در مكتبالبلخي، خودي نماياند و سپس تعاليم اين يك را استخري و ابن حوقل دنبال كردند و سرانجام توسط بيروني مباني اختر شناسي در جغرافيا جلوهاي بيهمتا به خود گرفت.
با اين همه نامآورترين جغرافيدانان عربينويس، متعلق به دورههاي بعدي بودهاند و آثار آنان متعلق به دوراني است كه در آن انديشههاي روشن فكري در محاق فراموشي بود و در عين حال سخت تحت تأثير شخصيت آنان قرار داشت.
دريانوردي، دگرگوني نقشهنگاري و سفرهاي زميني:
به بركت وجود قطبنما كه اعراب به انتقال آن به اروپا همت گماردند، دريانوردان از آن پس آموخته بودند سكان كشتيهاي خود را به كدامين راستا بگردانند. كشتيهاي آنها بدين ترتيب به ابزاري براي اندازهگيري زوايا بدل شده بود. با شناسايي يك مسير، در راستاي خط راست و در فاصله ميان دو بندر، برآورد مسافت طي شده آسان ميشد و اين امكان فراهم ميآمد تا با ياري آن بتوان مقدمات تهيه نقشههاي جديدي را فراهم آورد. از اين پس به جاي برداشت اخترشناختي يا مساحي زمين، تهيه نقشهها بر اساس اندازهگيري زوايا پايهريزي شد. نقشههاي پورتولان در سده سيزدهم ميلادي در كشورهاي مسيحي حوضه مديترانه غربي پديد آمد. اعراب در آشنا شدن با اين شيوه از نمايش عناصر، غفلت روا نداشتند، ولي البته خود به ابداع آن همت نگماردند.
نقشههاي پورتولان كه به خاطر دريانوردان و به وسيله آنان طراحي شده بود و با استفاده از كشتي به عنوان ابزار ترسيم نقشه سامان گرفته بود، به نحو روشني شناسايي از خطوط ساحلي را بهبود بخشيد. اين گونه نقشهها اطلاع چنداني از وضعيت داخل خشكيها به دست نميداد. شكل زير نمونهاي از اين نقشهها را نشان ميدهد.
براي آنكه نقشهبرداري زميني بتواند در خشكيها با نقشهنگاري بر مبناي اختر شناسي به رقابت بپردازد، همچنين لازم آمد بتوان فنون نقشهبرداري زاويهاي را آموخت. اين فنون در سده شانزدهم، به زماني كه استفاده از تخته سهپايه در انگلستان و آلمان رواج گرفت، به راه توسعه افتاد. دستاوردهاي نو در زمينه مثلثات، محسبات را آسان كرد. دگرگونيهاي پديد آمده در پردازش نقشههاي پورتولان به رغم محدوديتهايي كه عرضه ميداشت، از تأثير مثبت خالي نبود و به آموزش چگونگي ساختن تصاوير دقيق بر اساس اندازهگيريهاي زميني ياري رساند. به دنبال هنر دريانوردي، پرتغاليها در سده پانزدهم به جستو جوي راهي به سوي هند برآمدند، راهي كه واسكودوگاما (Vascodagama) سرانجام به گشودن آن نايل آمد.
اگر كرويت زمين يك واقعيت بود، چه چيز مانع از آن ميشد كه بتوان از طريق اقيانوس به شرق رسيد؟ بطلميوس در تخمين طول جغرافيايي جهان به شدت راه اغراق پيموده بود و حاصل چنين خطايي، ارزيابي كمتر از واقع مسافت اقيانوسها بود. كريستفكلمب با پيش گرفتن راه غربي بخت خود را آزمود و سرانجام در 1492 به كشف مجمعالجزاير آنتيل و قاره نو، به نام پادشاهان اسپانيا نايل آمد.
جغرافيا در عصر نوزايي
نقشهنگاري، كيهانشناسي و نظريههاي مربوط به آب و هوا:
ساخت و تهيه كرههاي جغرافيايي باب روز شد. كره جغرافيايي مارتن بهايم(Martin Behaim) كيهان شناس و دريانورد آلماني در 1492 بخشهايي از كره زميني را كه به تازهگي شناخته بود دربر ميگرفت.
نقشه دستنگار جغرافيداني به نام خوآندولاكوزا (1510- 1460) ، روايتگر اكتشافهاي دريايي كريستفكلمب و بخشي از زمين مستحكم است كه يك سال بعد پنزون(Pinzon) و جغرافيدان و دريانوردي به نام اوخدا (Ojeda) موفق به كشف آن شدند. گزارشهاي اين سفر و آن چه كه پس از آن دريانوردي به نام آمريگو وسپوچي (Amerigo Vespucci) از خود به جاي نهاد بشارت دهنده ولادت قارهاي نو بود.
مركز نقشهنگاري، مقارن اين ايام از سرزمينهاي مديترانهاي به سوي آلمان و هلند، يعني به سوي كشورهايي كه نقش آنها در امر كشتيراني در فراسوي اقيانوسهاي مورد تأييد قرار داشت، تغيير مكان داد. در اين دو كشور بود كه نقشههاي جديدي از جهان و از قاره نو فراهم آمد. تلاش جغرافيا در عصر نوزايي بيشتر مورد توجه نقشهنگاري بود. اين تلاش در نهايت امر سبب كسب آبرو براي مباني اخترشناسي اين نظم علمي شد. ارسطو بر آن بود كه محور كره جامد و كره آبها، اندكي دور از هم قرار دارد و اين برداشت خود به درك چگونگي تمركز خشكيهاي عالم ياري رساند. چنين بينشي كه تا سده پانزدهم مورد عنايت همگان بود، در اين عصر جاي خود را به ادراكي نوين سپرد و از اين زمان، سخن از (كره آب و خاك) پديد آمد. جغرافيدانان در اين هنگام بطلان ديدگاه سادهانگارانه عصر باستان را درباره مناطق جغرافيايي اعلام داشتند، زيرا اكنون دريافته بودند كه همه مناطق زمين، مسكوني و يا سكونتپذير است. آنچه در اين ايام بيشتر توجه آنها را به خود معطوف داشت، تأثيراتي محيطي بر زندگي انسانها بود.
بوترو و وارنيوس:
در ايتاليا، جيواني بوترو در فاصله سالهاي 1591 تا 1595 به چاپ و انتشار سه جلد كتاب مناسبات بينالمللي پرداخت كه خبر از تولد آمار و يا علم تشريحي دولت ميداد اين در واقع نوعي جغرافيا در راستاي نيازهاي تشكيلات جديد سياسي بود. وارنيوس (Varenius) در عوض فصل مشترك ميان سنت عصر نوزايي و جغرافياي نوين قرار داشت. اين آلماني مقيم هلند در دوران جنگهاي سي ساله از پارهاي جهات يك كيهانشناس در معناي قرن شانزدهمي كلمه باقي ماند. او بهتر از هر كس ديگري نشان داد چگونه پيوندهاي اساسي فضا در سازوكارهاي منطقهاي به كار گرفته ميشود و به اين جنبه از مسئله، نام جغرافياي عمومي داد. وارنيوس بر اين حقيقت آگاهي داشت كه اين بخش از جغرافيا به توجيه پيكربندي و شكل ظاهري ويژه هر سرزمين توانا نيست و از اينرو آنچه را كه جنبه گوناگوني غير منطقهاي داشت زير عنوان جغرافياي خصوصي طبقهبندي كرد. اثر او درباره ژاپن، نمونهاي از پژوهشهايي است كه چگونگي نگرش او را ازمسئله نشان ميدهد. با اين همه محتواي كلي اين مطالعه چندان اميدوار كننده نبود. مباني اخترشناسي و كيهانشناسي وارنيوس با توفيقي بسيار همراه بود، نيوتون كه مسحور جغرافياي عمومي او بود ترتيبي داد تا اين كتاب به زبان انگليسي ترجمه شود ولي پرتوهايي از روشنايي كه او به مسئله ميتاباند چنان نيست كه بتواند نظم علمي جغرافيا را از دشواريهاي ناشي از اختلاف ميان كيفيت روبه رشد نقشهنگاري و فراواني دادههاي نو از يك سو و به كارگيري آنها به منظور درك و توضيح تمايزات و گوناگوني منطقهاي جهاني از ديگر سو رهايي بخشد.
جغرافيا و عصر روشناييها:
دولت متجدد: ديوان سالاري و آمار
در آلمان تكنيك نمونهگيري آماري با اتكا به شيوههاي رايج در علم ماليه، به شتابي روزافزون رو به توسعه نهاد. در اروپاي مركزي و روسيه كه تشكيل دولت در آنها با وقفه و درنگ روبرو بود، مقدم آمار گرامي شمرده شد. حكام، روشنبين كه بر آن بودند كشور خود را به راه تجدد رهبري كنند، به صرافت افتادند با توسعه آمار هرچه سريعتر بر اقتدار خويش بيفزايند. از اين زمان جغرافيدانان بر آن شدند تا در توصيفهاي ناحيهاي به توضيحات آماري استناد كنند، ابزاري كه تا آن زمان خود را از استفاده از آن محروم داشته بودند. با اين همه، با تأسف اين رسم در ميان آنان رواج گرفت كه تنها به استفاده از دادههاي دست دوم قناعت ورزند. تا آنجا كه عرصه مطالعات آنان تنها به بر شمردن يكنواخت مكانها و فعاليتها خلاصه شد و چندي نگذشت كه ناگزير شدند در پژوهشهاي خود منحصراً به تقسيمات اداري دولتي و يا كليسايي استناد جويند. در اين تقسيمات كه در گذشته بس دراز و پيچيده فئودالي ريشه داشت، نه اطلاعات مربوط به ذخاير زيرزميني و خاك و ناهمواري و پوشش گياهي به چيزي گرفته ميشد و نه قلمرو جاذبه شهرهاي صاحب نام و پرآوازه به حساب ميآمد؛ به عبارت ديگر اين تقسيمات اختياري و از پيش خود، از هيچ منطق جغرافيايي روشني تبعيت نميكرد. در عصري كه رودها بخش اساسي نيرو و كار حمل و نقل سنگين را عهدهدار بودند، فيليپبوآش (Philippe Buache) بر اعتبار حوضه رودها تأكيد فراوان داشت و توصيه ميكرد تا حدودي واحدهاي اداري، با خطوط مياناب انطباق داده شوند. با اعمال نفوذ او مجلس 1789 فرانسه در نامگذاري استانهايي كه جايگزين ولايات سابق ميشدند با گشاده دستي تمام از نام رودها و كوهها استفاده كرد.
مطالعات زمينشناسان راه را بر عرصههاي جديد گشود. مگر نه آن بود كه مرزهاي زمينهاي مزروعي مستعد كشتهاي گوناگون با تغيير وضع برونزدها در ارتباط مستقيم قرار داشت؟
نقشهنگاري علمي:
دولت متجددي كه به تحكيم پايههاي قدرت خويش ميانديشد، تنها به دلايل علمي نيازمند تشريك مساعي جغرافيا نبود و اشتهار آن را ديگر از آن پس نميشد صرفاً به اعتبار نظامي آن منتسب دانست، بلكه اين امر به قياسي بازتاب اعتبار رياضيدانان و اخترشناسان آن كشور بود.
نقشهنگاري اطلسهاي بزرگ، نخست در فلاندر و سپس در هلند فعاليتي خصوصي بود، ولي در فرانسه، به عهد اقتدار لوئي چهاردهم به صورت يك امر دولتي درآمد .موضوع فعاليت عبارت از تبديل نقشههايي با مقياس كوچك، از نوع نقشههاي جهاننما، به نقشههايي با مقياس بزرگ و يا به عكس بود كه به ياري مجموعهاي از عمليات منظم صورت ميگرفت. اندازهگيري اخترشناختي عرضهاي جغرافيايي، به موفقيتهاي جديدي نايل آمد. استفاده از خورشيدگرفتگي بدين منظور از عهد باستان رواج داشت. براي تعيين موقعيت نقاط در قاره نو، يك كيهانشناس اسپانيايي موسوم به خوانلوپز دو ولاسكو (Juan Lopez de Velasco) توانست در فاصله سالهاي 1571 تا 1577 از خورشيدگرفتگيهاي سالهاي 1577، 1578 و 1584 بهره جويد. در آغاز سده هجدهم اقدامات لازم براي تعيين مختصات جغرافيايي حدود 100 نقطه، در سال 1760 براي 200 نقطه و در سال 1788 براي 1540 نقطه به انجام رسيد و اين خود از شتاب گرفتن شناساييها حكايت داشت. با توجه به دشواريهاي علامتگذاريهاي اخترشناختي و هزينه سنگين آن، لازم آمد تا نقشهنگاري سيستماتيك براي پوشش دادن به سطوح گستردهتر، بر روشهاي مناسبتري تكيه كند.
طي اين مدت، اندازهگيري زوايا به پيشرفتهاي نماياني دست يافت و از آن ميان روش مثلث بندي بود كه اساس كار را بر نقشهبرداري از زمين و بر اساس پايهاي قرار ميداد كه طول آن با مساحي محاسبه ميشد. بررسي دادههاي حاصل از اندازهگيريهاي اخترشناختي كه در نقاطي چند صورت ميگرفت، امكان ميداد تا انسجام سيستم نقشهبرداري تضمين شود. در فرانسه در زمان لوئي چهاردهم، براي نخستين بار در جهان، عملياتي براي نقشهبرداري آغاز شد كه در مقياس يك كشور بزرگ صورت ميگرفت. از ميان اقدامات انجام يافته ميتوان از اندازهگيري قوس نصفالنهار، اجراي مراحل اول و دوم مثلثبندي در سراسر كشور و تهيه نخستين نقشه توپوگرافي سيستماتيك ياد كرد، مقياس 86400/1 ، از اين نقشه ابزاري كارآمد وگرانبها براي احداث راهها و پيشبرد عمليات نظامي ساخت. در سده هجدهم تمايز محسوسي ميان جغرافيدان و نقشهنگار وجود نداشت. انقلاب نقشهنگاري كه در اواسط اين قرن ثمرات خود را به روشني نشان ميداد، موجب پيدايش پيشه جديد مهندسي جغرافيا شد. كساني كه بدين پيشه روي ميآوردند اغلب به كار نقشهبرداري و تدارك بايگانيها اشتغال داشتند و گروه قابل توجهي از جغرافيدانان حرفهاي را تشكيل ميدادند. از سال 1800 به بعد، جدايي كار نقشهنگاري از جغرافيا شتابي تازه به خود گرفت. با اين حال نظم علمي جغرافيا همچنان بر اساس كاربرد نقشه قرار داشت. نقشهبرداري توپوگرافي از اين پس در دست تكنسينها بود نه جغرافيدانان، در عوض گروه اخير، يعني جغرافيدانان، نقشهنگاري موضوعي را در جريان سده نوزدهم توسعه بخشيدند؛ رشتهاي كه بدون آن عرضه دادههاي حاصل از تحقيقات و يا نمونهگيريها به صورت كلي نگر ميسر نبود. اما تدارك نقشههاي دريايي با دشواريهاي ويژهاي برخورد كرد. در عرشه كشتيها استفاده از تكنيكهاي بسيار دقيق اندازهگيري اخترشناختي نصفالنهار تقريباً غير ممكن بود و مثلثبندي، به ويژه در نقاطي كه خطوط ساحلي بريده بريده و دماغه و جزاير فراوان بودند بسيار دشوار مينمود. جان هاريسون (John Harisson) در فاصله سالهاي 1735 تا 1757، زمانسنج دريايي ابداع كرد و به كار گرفت و با اين اختراع، شرايط دريانوردي و نقشهنگاري يكسره دگرگون شد. در پايان سده هجدهم، نقاط سفيد در نقشههاي جغرافيايي، به قلمروهاي قطبي و به درون قارهها منحصر ماند.
ابزارهاي جديد اندازهگيري، نظير دماسنج و فشارسنج كه گاليله (Galileo) و توريچلي (Torricelli) به ترتيب در سالهاي 1597 و 1643 به اختراع آن همت گماشتند، شرايط و موجباتي مناسب براي مشاهدات علمي فراهم آورد. ثبت دما در سده نوزدهم روالي منظم به خود گرفت و يك قرن بعد وضعيت آب و هوا را بر اساس ميانگين مشاهدات ميزان دما، ارتفاع انواع ريزش و رژيم بادها مشخص ميكردند.
جغرافياي فيلسوفان:
جغرافيا و تجربه كار زمين، روسو و پستالوزي:
مرداني كه از تجربه مطالعه بر روي زمين محروم بودند هنوز نياموخته بودند موضوع پژوهش خود را از نزديك و به طور مستقيم مورد بررسي قرار دهند. خوانندگان عموماً دلبسته روايتهاي سفر بودند. اما به عقيده روسو آموزش را ميبايد به بيرون از عرصه كلاسهاي درس هدايت كرد، بايد اين براي همه فراهم شود كه خود در برخورد با واقعيتها به عمق آنها آشنا شوند. آثار تربيتي روسو را شاگردش پستالوزي پي گرفت و بر اساس ديدگاهها و تعاليم استاد خود، در صدد ايجاد مدارس چندي بر آمد. اين مدارس در قياس با ساير مؤسسات فرهنگي، دانشآموزان را با ديدگاههايي نو از آيين علمي جغرافيا آشنا ميكرد.
زايش جغرافياي علمي:
I) نيمه نخست سده نوزدهم:
در نيمه دوم سده هجدهم انقلابهاي تكنيكي از كانون اصلي خود در انگلستان چونان امواجي پي در پي در رسيدند و كشت مداوم و مستمر زمين و استفاده از اشكال متمركز انرژي را – كه در آغاز به زغالسنگ تكيه داشت – ميسر كردند و اين خود بر تحرك انسانها و ثروتها افزود. عاملان اين تحرك در اروپا، در دهه 1810، كشتي بخار و در خشكيها در دهه 1820، خطوط راهآهن بود و چنين بود كه در رابطه ميان انسان و محيط زيست او دگرگونيهاي بنيادي پديد آمد.
رشد مراكز شهري از اين پس به منابع موجود در شعاع چند ده كيلومتري اطراف شهر محدود نميماند.تراكم ميزان جمعيت، در آفاقي كه به ناگاه رو به گسترش نهاده بود، فزوني گرفت.جغرافيدانان مسحور اين دگرگونيها شدند؛ با اين همه علاقه آنها به درك وضعيت سرزمينهايي كه اطلاعات كمي از آنها در دست بود به مراتب بيش از فهم تغييراتي بود كه اروپا از سر ميگذراند.
سده نوزدهم زمان پديد آمدن دانشگاهها، يعني كانونهايي بود كه در آن پژوهش به مرحله بالايي از شكوفايي دست يافت. اين مراكز، به ويژه در كشورهاي كاتوليك، پس از عصر نوزايي به راه انحطاط افتاده بود. پس از اصلاحات انجام يافته در دهه 1810 به وسيله گيوم فن هومبولت (Guillaume Von Humboldt) در پروس، دانشگاهها نخست در اين كشور و سپس در ديگر كشورهاي اروپايي به صورت مراكز پيشبرد انديشههاي بنياني در آمدند.
به منظور بار آور شدن هر چه بيشتر پژوهشها از طريق تبادل انديشه، گردهماييهاي دورهاي به صورت ابزاري كارآمد به خدمت گرفته شدند. الكساندر فن هومبولت در جريان دهه 1820، كنگرههاي علمي نوين را پايهريزي كرد.
در سده گذشته نقش دانشگاهها در انتقال دانش جغرافيا مدتها بسيار اندك بود؛ از جمله كمتر دانشگاهي به امر به آموزش جغرافيا تمايل نشان ميداد. از اين رو كوشش مراكز عالي مصروف ايجاد زمينه هاي ديگري از جغرافيا شد. از آن ميان وابستگان به نهادهاي استعماري و هيأتهاي مذهبي و بازرگانان اروپايي به هنگام ورود به كشوري كه در آن زمينه تماس با رابطها و عوامل محلي فراهم نبود تمايلي بسيار به كسب اطلاعاتي دقيق درباره آن كشور از خود ابراز ميداشتند. بنابراين چاپ گزارشهاي سفر به منظور ارتقاء سطح شناخت عمومي مفيد دانسته شد و عمدهترين هدف از تشكيل انجمنهاي جغرافايي تحقق چنين هدفي بود. نخستين انجمن از اين دست، در 1820 در پاريس تأسيس شد و ايجاد انجمن سلطنتي جغرافيا در انگليس در 1830 اتفاق افتاد و تا سال 1860 شمار بسياري از اين انجمن ها در پايتختهاي كشورهاي گوناگون تأسيس شد .
نوآوران بزرگ؛ الكساندر فن هومبولت و كارل ريتر:
سده نوزدهم انگيزشي قاطع براي جست و جوي علتها و ساز و كارها (مكانيسمها) پديد آورد. در دوراني كه علوم طبيعي به پيشرفتهاي قاطع دست يافته بودند، طبيعي بود نظمي از علم كه در حال شكل گرفتن بود، بيشتر از انگارههاي علوم طبيعي پيروي كند تا علوم انساني. الكساندر هومبولتAlexander Von Humboldt (1769- 1859) در اين عرصه حضوري مستمر و مشاركتي همه جانبه داشت. هومبولت با كاربرد آمار آشنايي يافت.
قريحه الكساندر هومبولت او را به سوي علوم به ويژه فيزيك و يا علوم طبيعي سوق ميداد. در به كارگيري رياضيات چندان چيرهدستي از خود نشان نداد كه بتواند يك فيزيكدان قدر اول شود. با اين همه او يك كارشناس برجسته در زمينه مغناطيس زمين شمرده ميشد. چندي نگذشت كه تاريخ طبيعي او را مسحور خود كرد و از او يك گياهشناس طراز اول ساخت؛ افزون بر آن هومبولت توانست طي سالهايي كه با مدرسه معدن فريبرگ در رفت و آمد بود، دانستههاي خود را در معدنشناسي و زمينشناسي گسترش دهد. او در روياي آن بود كه يافتههاي كاشفان بزرگ درياها را طي آخرين دهههاي سده هجدهم در زمينه شناسايي فضاهاي اقيانوسي و ساحلي، در پهنه دروني خشكيها و قارهها تكرار كند. وي سفرهاي زيادي كرد، از شماري از بلندترين قلههاي آند صعود و ارتفاع آنها را محاسبه كرد. اين سير و سفر، چهار سال به درازا كشيد. انبوه اطلاعات گردآوري شده چنان سترگ بود كه چاپ آنها نزديك به يك ربع قرن به طول انجاميد. وي پس از گذر از مرز هشتاد سالگي بود كه سرانجام نگارش كتابي را به پايان آورد كه در آن حاصل عمري دراز از تلاش و كاري مستمر در مسير شناخت سياره ما زمين گرد آمده بود: كيهان شناخت (Kosmos) برجستهترين و موفقترين اثر الكساندر فن هومبولت شمرده ميشود. هومبولت پيش از هر چيز يك مسافر و يك طبيعيدان بزرگ بود. شناخت جامع او از معدنشناسي، زمينشناسي و گياهشناسي به او امكان داده بود بسياري از جنبههاي دقيق چشماندازها را باز شناسد و آنها را با هم در ارتباط قرار دهد. به جاي در كنار هم قرار دادن دادهها او در تكاپوي فهم اين نكته بود كه چگونه پديدهها با هم در تلازماند و وابسته به يكديگرند. هومبولت از ميان پژوهشهاي جغرافياي گياهي كه خود از جمله آغازگران نام آور آن بوده، به مفهوم محيط تكيه بسيار ميكند. هومبولت به منظور روشن كردن چگونگي پراكندگي پديدههاي جغرافيايي، مشاهدات انجام شده را در مقياسهاي گوناگون به كار ميگيرد. تفسيرهاي مربوط به انواع منطقهاي كه از روزگار باستان معمول بوده، بر عدم تقارن خصوصيات آب و هوايي ميان قارههاي جهان تكيه داشته است؛ به طوري كه جبهههاي شرقي قارهها در معرض تأثيرات موسميها قرار ميگيرد، در حالي كه بر روي لبههاي غربي قارهها، بيابانها و يا ناحيههايي با آب و هواي مديترانهاي رو به توسعه دارند. هومبولت به تشريح اين فضاها ميپردازد و جهت وزش بادهاي غالب را عامل آن ميشناسد؛ همچنان كه جريانهاي بزرگ دريايي نقشي اين چنين را در گودي اقيانوسها ايفا ميكنند، نام هومبولت بر جريان دريايي سردي كه عامل خنكي نسبي هوا و سيماي بياباني پرو ميشود، يادآور تلاش او در درك چنين واقعيتي است. هومبولت نخستين كسي است كه از سازوكارهايي كه در پيدايش چنين وضعيتي مؤثراند پرده برداشته است. به عقيده او جغرافيا تنها مطالعه درباره واقعيتهايي با مقياس كوچك، آنطور كه در نقشهها ميبينيم نيست، بلكه دانشي است كه از چهره متنوع سياره ما را با استفاده از مشاهده مستقيم پرده برميدارد.
تفسير ميبايد از مشاهده مستقيم محيط آغاز شود، ولي محيط واقعيتها را در مقياسهايي متفاوت باز ميتاباند. جغرافياي هومبولت تكيه بر برداشتها و رويكردهاي كيهانشناختي سنتي دارد و عنوان كتاب بزرگ او يعني كيهان شناخت، يادآور چنين تكيهگاهي است. هومبولت از مكان سياره ما در فضا و از ديناميك ويژه آن، به تفسيري از ناهماهنگيها ميرسد كه يكسره او را مسحور خويش ميكند. او به لحاظ فلسفي به نويسنده بلند آوازه آلمان، گوته (Goethe) نزديك است. تأكيد او بر تمايزهاي ناحيهاي زمين، ريشه در انديشههاي فلسفي كانت دارد. هومبولت به عنوان يك طبيعتگرا، مفهوم كليدي محيط را وارد عرصه جغرافياي مدرن ميكند.
زندگي كارل ريتر (Carl Ritter) به مراتب از زندگي هومبولت بيفروغتر است. كشورهاي مديترانهاي ريتر را يكسره مسحور خود كردند. اثر بزرگ ريتر در جغرافيا با ما از اين سرزمينهاي پرجاذبه سخن ميگويد. ريتر بسيار زود دست به قلم برد و در فاصله سالهاي 1804 تا 1807 جغرافياي اروپا را نگاشت كه موجب شهرت وي شد.
انتشار كتاب در سنين جواني پاي ريتر را به دانشگاه باز كرد، به طوري كه در 1820، چند سال زودتر از هومبولت به استادي جغرافيا در دانشگاه برلين برگزيده شد. ريتر به تلقي جغرافياي تاريخي نشأت گرفته از سنت سده هجدهم بسيار نزديك ميشود. درست است كه او يك بررسي عميق با نظمي منطقي در مورد طبيعت ساختها و تركيبهاي ناحيهاي و درباره روابط ميان گروههاي انساني و محيط زيست آنها پيشنهاد نميكند، ولي در عوض نسبت به تأثيرات فنون جديد و اثرات انقلاب صنعتي، حساسيت بسياري از خود نشان ميدهد. او نخستين كسي است كه به كوچكتر شدن جهان و كوتاهتر شدن مسافتها بر اثر استفاده از كشتي بخار اشاره دارد و از پيامدهاي آن سخن ميگويد. برداشتهاي او درباره توليدات عمده، از چهارچوبهاي سنتي استفاده از آمار فراتر ميرود و او را به صورت يكي از پيشگامان جغرافياي اقتصادي جديد در ميآورد.
سالهاي پس از 1860: مقتضياتي نو:
گسترش مطالعات جغرافيايي پس از خاموشي دو پيشگام بزرگ آلماني در 1859، شتابي تازه به خود گرفت و زمينه براي وحدت يك فضاي اقتصادي در سطح جهاني فراهم آمد. دريانوردي با استفاده از كشتيهاي بخار فاصلهها را كوتاه كرد. حفر كانال سوئز در 1896، اروپا را به كشورهاي واقع در جنوب و شرق آسيا و به استراليا نزديكتر كرد. پيش از آن احداث شبكههاي راه آهن، وضعيت جغرافيايي اروپا را دگرگون كرده بود. انتشار كتاب منشأ انواع چارلز داروين (Charles Darwin) در 1859، براي جغرافيا از مفهوم ويژهاي برخوردار بود
انديشه تحول اشكال زنده حيات، ريشه در نيمه دوم قرن هجدهم دارد و نخستين بار شواليه دو لامارك (Chevalie de Lamark) به نحو سيستماتيك بدان پرداخته بود. به عقيده او سازواره (اورگانيسم) با محيط پيرامون خود سازگاري مييابد و اين خود سرانجام موجبات تغيير آن را فراهم ميآورد.
داروين نظريه خود را در جريان سفر دريايي- قارهاي خود در فاصله سالهاي 1831 تا 1836، در عرشه كشتيهاي جنگي سه دكله بيگل (Beagle) تدوين كرد. او در مجمعالجزاير گالاپاگوس به مجموعهاي بسيار غني از گياوزيا برخورد كرد كه با آنچه در فضاهاي قارهاي مجاور مشاهده ميكرد شباهتي نداشت. وجود چنين تباينهايي در عين شباهتهاي عمومي، فقط به اين طريق توجيه ميشد كه اختلافهاي محلي كنوني از تحول در ريشههاي مشترك دور نشأت ميگيرد تنها عاملي كه قادر است اختلافهاي موجود را توضيح دهد محيط است. در طول نزديك به بيست سال، چارلز داروين استدلالهاي علمي خود را از سر گرفت و پيشاپيش خود را براي مقابله با مخالفت خوانيها آماده كرد. او كه از توفان خشم و انتقاداتي كه از ابراز نظريه او برميانگيخت آگاه بود، تنها زماني به انتشار نظريات خود روي موافق نشان داد كه دريافت محقق ديگر انگليسي، والاس راسل (Wallace Russel)در صدد تدوين استنتاجهايي مشابه است.
تكاملگرايي دارويني جغرافيا را در برابر رسالتي نو قرار داد و آن عبارت از تلاش به منظور درك تمايزهايي بود كه در اشكال حيات مشاهده ميشد. از اواخر سده هجدهم استعداد نظم علمي جغرافيا در تفسير به دلايل معناشناختي (كانت) و فلسفي(هردر) مورد تصديق قرار داشت و درك آثار هومبولت و ريتر بدون چنين پيشزمينهاي ميسر نبود. با اين همه در عصري كه آيين اصالت علم مدعي تعليم فرايند فلسفه بود، توجيهاتي كه اين دو دانشمند بدان استناد ميجستند ديگر موجه به نظر نميرسيد. داروينيسم خبر از گسترش علم مناسبات موجودات زنده با محيط زيست آنها ميداد.
فريدريش راتزل و تولد جغرافياي انساني:
فريدريش راتزل (Friedrich Rutzel) تحصيلات دانشگاهي خود را به ترتيب در دانشگاههاي هايدلبرگ، ينا و برلن در رشته جانور شناسي دنبال كرد و تحت تأثير موريتس وگنر Moritz) Wegner) به داروينيسم گرويد. وگنر، اشاعه نظريههاي دانشمند بزرگ انگليسي را در آلمان بر عهده داشت و به ويژه به سبب نقش تعيينكنندهاي كه براي مهاجرت در پيدايش وجوه تمايز ميان گونه هاي زنده قائل بود به شهرت رسيد. راتزل به هنگام نگارش نخستين اثر خود، جوهر و سرنوشت جهان آلي كه در 1869 انتشار يافت، تحت تأثير اين دانشمند قرار داشت. راتزل در 1876 كرسي تدريس جغرافيا را در دانشگاه فني مونيخ عهدهدار شد و سپس در 1886 خود را به دانشگاه لاپيزيك منتقل كرد كه از اعتبار و تشخص علمي بيشتري برخوردار بود. در اينجا راتزل زندگي منظم يك دانشگاهي را اختيار كرد و آثاري بسيار از خود به يادگار نهاد. راتزل در ادراك خود از جغرافيا، از بسياري جهات مديون هومبولت و ريتر بود. او آثار اين دو را با تعمق بسيار مطالعه و آنها را بر اساس ديدگاههاي داروين شالودهبندي كرده بود و در جستجوي تدوين قوانيني عمومي بود تا تأثير محيط طبيعي را بر گروههاي انساني به اثبات برساند. او بدينسان به مطالعه روابطي وابستگي نشان ميداد كه به اصطلاح به صورتي ميان جامعهها و محيط زيست آنها در حال گسترش بود. راتزل بر اين انديشه آموزگار خود موريتس وگنر تكيه كرد كه حركت، از جمله خصوصيات اصلي جهان جانداران و به ويژه انسانها است و اين تفكر او را به آنجا هدايت كرد كه براي پديدههاي جابجايي و رفت و آمد و يا به اصطلاح روابط افقي كه در ميان جامعهها در نقاط گوناگون زمين در حال گسترش بود، اعتباري روزافزون قائل شود. در ديدگاه دارويني، نقشي كه طبيعت و محيط زيست در شكل بخشيدن به گروه انساني ايفا ميكرد برجستگي خاصي مييافت. فريدريش راتزل با انتشار جغرافياي انساني (Anthropogeographie) خود، گامي بلند در اين مسير برداشت و كوشيد تا به موضوع و روش مطالعه استحكامي علمي ببخشد. راتزل تحت تأثير آموزههاي دارويني، به بخشي از نظم علمي ما، عنوان جغرافياي علمي داد. او از اين بخش، به عنوان تاريخ طبيعي جامعههاي انساني در ارتباط با محيط زيست آنها تعبير ميكرد. راتزل به جاي معطوف داشتن تمامي توجه خود به جانب روابطي كه به گونهاي محلي ميان نظمهاي گوناگون طبيعت، برقرار و بومشناسي دستاندر كار تبيين آن است، بر اهميت رفت و آمد تأكيد ميكند. باري راتزل در واپسين سالهاي عمر، از ديدگاه دارويني كه در روزگار جواني شيفته آن بود، فاصله گرفت و در ادراك خود از تحول جامعه انساني، به كارل ريتر نزديكتر شد. در ثلث آخر سده نوزدهم، جغرافيا مرحله اساسي خط سير تحول خود را پشت سر نهاد. گشايش افقهاي بازرگاني، تأسيس امپراتوريهاي مستعمراتي و بالا گرفتن سريع جريانهاي ناسيوناليستي، توجهي را كه همه جا نصيب جغرافيا ميشد و همچنين نهادي شدن سريع آن در چهارچوبهاي آموزشي توجيه ميكرد. پژوهشها در اين عرصه بر نقشهنگاري منظم و مقياس بزرگ بخش رو به گسترشي از سياره زمين و بر استفاده از منابع آماري تكيه داشت؛ منابعي كه فايده آن براي فعاليتهاي بازرگاني روبه افزايش نهاده بود. تحليلهاي جغرافيايي با به كارگيري مفاهيم برخاسته از علوم طبيعي، علم اقتصاد و علوم انساني، هر لحظه بر غناي خويش ميافزود. جغرافيا با قبول اين وظيفه كه جامعهها را از خلال ارتباط آنها با محيط پيرامونشان تحليل كند، برنامه كاري را برگزيد كه از ديد ساير علوم اطمينانبخش مينمود. لازمه چنين گزينشي در واقع قبول تضادهايي بود كه به مدت نيمقرن مانع از آن شد كه جغرافيا بتواند به برنامههايي كه به طور رسمي براي آن در نظر گرفته شده بود عمل كند و اين امر امكان توسعه سنتهاي ملي گوناگوني را كه از 1890 تا 1950 به درازا انجاميد، ميسر كرد.
عصر مكاتب ملي: 1890 – :1950 :
مفاهيم سه گانه جغرافياي انساني:
جغرافيا در يك زمينه فكري آرامتر رو به تحول نهاد. نقشي كه براي آن در نظام آموزش ابتدايي و متوسطه قائل شده بودند، حضور گروههاي آموزشي جغرافيا را در دانشگاهها توجيه ميكرد. در فاصله سالهاي 1890 تا 1910، ديگر رشتههاي علوم انساني توانسته بودند جاي پاي خود را در دانشگاهها استحكام ببخشند.
از 1890 به بعد سه تلقي گوناگون از جغرافيا در برابر هم صفآرايي كردند:
1. بسياري به هدف سنتي جغرافيا، يعني بررسي تمايزهايي ناحيهاي وفادار ماندند.
2. شيفتگان موضوع و روش مطالعه تكاملگرا، به روابط ميان گروههاي انساني و محيط زيست آنها تكيه كردند. چنين گزينشي مستلزم فردي شدن هرچه بيشتر جغرافياي انساني بود.
3. جمعي با عنوان كردن يك تعريف وحدتگرا در صدد برآمدند از تقسيم نظم علمي جغرافيا به شاخههاي گوناگون ممانعت به عمل آورند، بر اساس اين تعريف، موضوع جغرافيا، بررسي و مطالعه چشماندازها بود و بس.
كثرت اهداف اعلام شده چندان براي جغرافيدانان دردناك نبود ولي توجه به هر يك از اين اهداف، از مكتبي به مكتب ديگر توفير ميكرد. جغرافياي آلمان به ويژه به چشماندازها و رويكردهاي ناحيهاي عنايت داشت، در حالي كه فرانسويان علاقه بسياري براي مناسبات ميان گروههاي انساني و محيط زيست آنها از يك سو و براي ساختارهاي ناحيهاي از سوي ديگر قائل بودند.
در ايالات متحده آمريكا، مكتب بركلي در عين حال به چشماندازها و بر روابط متقابل ميان انسان و محيط، نظر دوخته بود. ميبينيم كه در اين برداشتها، عوامل سهگانه دو به دو با يكديگر تلفيق شدهاند. فاصله سالهاي 1890 – 1950 زماني است كه در آن مكتبهاي ملي بر ديدگاههاي ويژه خود پاي ميفشردند. با اين همه بديهي است كه تمام كشورها قادر نبودند جهتگيريهاي ويژهاي براي خود ابداع كنند و از اينرو به گزينشي از ميان مكاتب ياد شده دست زدند.
منابع کارشناسی ارشد جغرافیا - برنامه ریزی توریسم